تبليغاتX
::. عشق پاک من .::

عشق پاک من

: درباره وبلاگ

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت:همه شما دوستانی که این وبلاگ رو انتخاب کردید . من مصطفی دانشجوی رشته الکترونیک دانشگاه ازاد اسلامی واحد بیرجند هستم . امیدوارم که از دیدن وبلاگ زشت من خسته نشید . با ارزوی موفقیت روز افزون شما دوستان عزیز


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385

 

: پ


یوندها
 

خلوت
صدف ( عشــــــــق ) شهـــریار
مریم پاییزی
اینم وبلاگ دوست عزیزم حجت
شیما تویی تک ستاره قلبم
بعضی ها داغش و دوست دارن
تومثل زلال ابی
تنهاو عاشق
خوشگلا فشن ها
به خلوت من خوش اومدی
عاشقانه
با تمام وجود دوستت دارم
رفاقت قصه تلخی است که از نامش گریزانم
عشق الهی
دست سردم تا حالا دست گرمی ندیده
اسیر تنهایی
خاترات من وتو
وبلاگ اچار فرانسه
دختری عاشق
Good girzzzzzz هر چی که دلت بخواد
عجب اهنگایی
دیجی حامد حاکان
کاش میشد اشک را تهدید کرد
به کلبه محبت وعاشقانه من خوش امدی
عاشقا بیان تو
پسرا خوبن با دخترا
برای تو عسل مهربونم
فهیمه خانوم تولدت مبارک
پسری تنها
عطر شكوفه هاي سيب
انواع نرم افزار های موبایل و کامپیوتر (واسه خودمه )
وبلاگ اموزشي الكترونيك (اينم واسه خودمه)
ميميرم برات (وبلاگ پسر عمو جونم)
سکوت فریاد ناگفته هاست
جاده تخیل
كوله بار ارزو هامو به اميد تو بستم
رفاقت
بهار اشعار
مريم گل
سكوت فرياد ناگفته هاست توسط (آبجی و داداش)
دلنوشت(ايناز)
ماه و من
سرزمین آرزوها
اموزش الكترونيك توسط سعيد ومصطفي
دختر شرقی
سيندرلا
گفتني هاي ندا
سفیر
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
خاطره ای به یاد ماندنی با داداش مهدیار و دوستان

اين روزها، نسيم بوي بركه اي را به كوچه ها مي‌آورد، بركه اي كه گويي حرفهاي زيادي براي گفتن دارد، حرفهايي كه شايد گوشي براي شنيدنش نیست

                                               آه و افسوس از اين گوشهاي خواب آلود

و اينك:

            من(مصطفي)

                            مينويسم يادگاري تا بماند روزگاري

                                                        گر نماند روزگاري !پس بماند يادگاري

سلام دوستان عزيزم

قبل از اين كه شرو به خوندن كنين بايد بگم اين پستم يه مقداري طولانيه (از اين بابت شرمندتونم و عذر خواهي ميكنم ) بهتون پيشنهاد ميدم اونايي كه ميتونن همينجا بخونن و نظر شون رو بدن دوستاني هم كه واقعا وقت ندارن ميتونن وبلاگ رو يا سيو كنن يا اين پست رو كپي كنن تو يه صفحه ورد و از سر فرصت بخونن وبعدا نظرشونو اعلام كنن

امروز نميدونم بايد از كجا شرو كنم .چرا؟چون بايد اتفاقي رو كه مربوط به تاريخ ۸/۴/۱۳۸۶اتفاق اوفتاده رو بنويسم حتما الان همه ميگن اين چه روزيه مگه؟

الان واستون توضيح ميدم .عجله نكنين

اره يكي از روزاي ترمي كه گزشت بود كه سر كلاس درس استاد بزرگوارم (مهندس مهديار بامشكي ) بوديم كه من بهش ميگم داداش اره داداش مهديار.

داداش مهديار خيلي در حقم لطف كرده از هر لحاظي كه فكرشو بكنيد. از همين جا ازش تشكر و قدر داني ميكنم بخاطر اون راهنمايي هاي بجا و پند واندرز هاي به جا وبرادرنه ایکه میکردواز همین جا ميگم داداش مهديار خيلي دوست دارم.

ببخشيد يه مقدار از موضوع اصلي پرت شديم.

سر كلاس بوديم كه چن تا از بچه ها گفتن استاد ما واسه امتحان مشكل داريم امتحان اين درس با امتحان درس تكنيك پالس تو يه روز ميوفته روز قبلش هم كه امتحان داريم درس ماشين هاي اليكتريكي كه خودتون ميدونيد چه درس واقعا شيرينيه.

استاد بامشكي هم يه مقداري فكر كرد و گفت خوب مشكل نداره امتحان درس منو تاريخ 1368/4/8بيايد امتحان بديد و روز ۶/۴/۱۳۸۶ فقط بيايد برگه حضور و غياب رو امضا كنيد و برين ما هم كه از خدا خواسته گفتيم باشه استاد .

روز امتحان رسيد ۶/۴/۱۳۸۶ همه رفته بوديم سر جلسه امتحان( يه جوري گفتم همه انگاري 20 - 30 نفر هستن ) نه اين فكرونكنين ما كلا 6 نفر بوديم . فقط يكي از بچه ها هنوز نيومده بود كسي نبود جز خانوم ( ر - م ) ببخشيد كه رمزي نوشتم شايد راضي نباشه اسمش اينجا باشه . كاري نداريم استاد با خانوم ( ر _ م ) تماس گرفت گفتش دارم ميام اخه همه ما برگه رو امضا كرده بوديم غير از اون . اگه فقط يك نفرم از سر جلسه ميرفت بيرون ديگه اين بنده خدا رو راه نميدادن سر جلسه .تو اين مدت هر كدوم از بچه ها مزه از خودشون ميريختن برگه هاي سفيد رو گرفته بودن دستشون ميگفتن: استاد چه سوالاي سختي استاد (اخه اصلا برگه سوال نداده بودن )قرارم نبود كه بدن. از اون طرف عقيل فرخونده (از اون بچه هاي نيك و فيلم روزگاره) ميگفت اقا برگه اضافه بده اين برگه تموم شد (باز عقيل و مرتضي رستم زاده ميگفتن اقا برگه چكنويس بده ميخوايم سوالا رو حل كنيم ) منم كه جلوي اقا عقيل دوست خوبم نشسته بودم ميگفتم عقيل برسوني ها سوال 3 چي ميشه ؟ فقط دوست خوبم علي رسته چيزي نميگفت و خانوم ( ن _خ )البته نميشه گفت چيزي نميگفتن چون از من دور تر بودن من نميشنيدم.

بعد چند لحظه كوتاه خانوم ( ر- م ) هم اومد برگه رو امضا كرد و با هم از سر جلسه امتحان اومديم بيرون اين مراقبا رو ميگي يكيشون يه جوراي عجيب غريب نيگاه ميكرد ما هم ميخنديديم و خوشحال اومديم بيرون و به استاد ميگفتيم :عجب امتحان سا ده اي بود استاد همه امتحاناتونو همينجوري ساده بگيرين داداش مهدياراون هم ميگفت اره باشه حالا باشه بعدا ميفهمين

يه مقدار داداش مهديار با ما صحبت كرد راجع به پروژه هامون گفتش كه ديگه بايد تحويل بدين بچه ها . بعدش گفت خوب هشتم چند شنبه است همه ميگفتن جمعه غير من من گفتم نه بابا شنبه است. چند تا از بچه ها گفتن برو بابا چيكاري چته مصطفي حالت خوبه؟ عاشقي . هشتم جمعه است. ديدم همه ميگن جمعه منم گفتم اره بابا جمعه است اين عقيل يه سره ميگه شنبه ي

داداش مهديار(استادمون) گفت خوب هشتم كه جمعه هستشو دانشگاه هم تعطيل برنامه ريزي بكنين بريم يه جايي تو پارك يا خونه يكي از بچه ها امتحانو اونجا برگزار كنيم بچه ها هم گفتن باشه خونه كي بريم؟

من كه مامان بابام و داداش مرتظي از چند روز قبلش رفته بون مشهد تا شنبه هم نميومدن گفتم بياين خونه ما استاد خونه ما هيشكي نيستش خودم تك وتنهام اره به توافق رسيديم كه همه بيان خونه ما استاد گفت پس مصطفي ادرس خونه رو بده به بچه ها تا بيايم اونجامنم ادرس رو به همه بچه ها دادم و رفتيم.

ساعت 10 ظهرروز قبل امتحان بود (پنج شنبه) بود كه داشتم درس ميخوندم يه هو تلفن زنگ زد يه حس غريبي بهم ميگفت ولش كن نميخواد برداري منم بر نداشتم گفتم بيخيالش. تلفن خيلي زنگ زد منم گفتم ولش كن هر كي كار ضروري با من داشته باشه به همراهم تماس ميگيره الان برم جواب بدم هر كي باشه يه جوري حواسم پرت ميشه از درس خوندن .

15 دقيقه بعدش گوشيم زنگ زد ديدم شماره اقا جونمه سري جواب دادم كه ديدم بله مثل اينكه واسشون يه مشكلاتي پيش اومده سرم بد جوري درد گرفت يه لحظه نه چيزي ميشنيدم نه ميتونستم چيزي بگم خشكم زده بود مونده بودم چی کار کنم . هر چي كه خونده بودم رفت رو هوا. اقاجونم به من يه سري كارا رو گفت انجام بدم بايد ميرفتم پيش چن نفر از دوستاي اقاجونم و يه سري چيزايي بهشون ميگفتم تا كا را رو با اقا جونم هماهنگ كنن بگذريم تا ساعت 6 -7 بعد از ظهر گير اين كارا بودم يه سري مدارک بود كه بايد ميفرستادم مشهد . حتي اون روز اصلا فرصت نكردم كه غذا بخورم اصلا يادمم نيومد که باید نهار بخورم . شرو كردم به خوندن هر كاري ميكردم كه بفهمم نميشد اصلا هواسم سر جاش نبود . تا ساعت 11:30 شب خوندم يه مقداريش تموم شد يه مقدار ديگه مونده بود . يه sms زدم به دوست خوب و خواهر خوبم ونوس جان بعد يه چن تا sms كه دادم ازش خواهش كردم كه ساعت 4 صبح كه واسه نماز بيدار ميشه به منم زنگ بزنه تا نماز رو بخونم وادامه درساموهم بخونم تا تموم بشه (اخه بعضي وقتا كه خيلي خسته ام گوشيمو كه كوك ميكنم حيوونكي اينقدي زنگ ميزنه كه اخرش باطريش تموم ميشه ولي من بيدار نميشم اون شب غير اين كه به ونوس گفته بودم زنگ بزنه گوشي هم با اضافه 2 تا ساعت ديگه رو كوك كردم كزاشتم بالا سرم )

تا ساعت 2:48 دقيقه بيدار بودم و درس ميخوندم از اون به بعد خوابيدم يعني خوابم برد كه يه هو گوشيم به صدا در اومد صداشو كه تا ته تنظيم كرده بودم اون قسمت بلند گوی گوشی رو يه جوري تنظيم كرده بودم كه درست رو گوشم بود.اره ونوس بود كه از همه زود تر منو بيدار كرد اگه اشتباه نكنم ساعت 3:38 يا 3:48 بود همين قدر يادمه كه تو حيات كه خوابيده بودم بعد از اين كه ونوس زنگ زد بعد 10 يا 20 دقيقه يه هو همه چيزايي كه كوك كرده بودم زنگ زدن نميدونين چه طور شد يه صداي وحشتناك وبلندی گفتم الان همه همسايه ها بيدار ميشن هوا ناجور سرد بود رفتم همون توي حياط وضو گرفتم و همونجا هم نماز خوندم تو حیاط تا خوب خواب از سرم بپره تا موقعي كه استاد و بچه ها ميخواستن بيان ميخوندم.

ساعت 8:15 بود كه اولين كسي كه اومد علي رسته بود

بعد 15 دقيقش اقا مرتضي اومد . بعدشم اقا عقيل كه رفته بود استاد رو از استا سرا بياره اومد كه سر كوچه ما به خانوم (ر - م) وخانوم (ن - خ ) رسيده بود و با هم اومدن به اتفاق استاد.

شرو كرديم از استاد سوال پرسيدن همه بچه ها خوب خونده بودن درس رو غير من مونده بودم من چي سوال كنم من از خانوم (ر - م )ميپرسيدم اينا چيه كه ميپرسن ها اونم ميگفت نميدونم هيچي نگين اقا مصطفي به استاد گفتم همه يه چيزي ازتون ميپرسن من چي بپرسم ها يه نيگاه به من كرد و چيزي نگفت فقط گفت نگران نباش همين .

بچه ها گفتن خوب استاد هالا چطوري بشينيم .ها؟ استاد هم گفت هر جوري كه راهتين بچه ها رو ميگي همه كناره هم نشسته بودن با فاصله خيلي كم استاد گفت پاشين پاشين نميخواد اينقدر صميمي بشينين شما برو اونجا و شما برو اونجا و.......

برگه هاي امتحاني رو در اوورد و به بچه ها داد

همه شرو كردن به نوشتن غير من اون 10 دقيقه اول مات و مبهوت مونده بودم گيج شده بودم نميدونستم چيكار كنم و چي بنويسم

منو عقيل كه از قبل كتري چاي رو گزاشته بوديم رو گاز تا ابش جوش بياد و واسه بچه ها چاي بياريم سر جلسه امتحان . گاز از باد كولر خاموش شده بود به استاد گفتم استاد بريم چاي بياريم واسه بچه ها ؟ گفت نه نميخواد خودم ميرم رفت ديد زير گاز خاموشه دوباره گاز رو روشن كرد و گزاشت تا اب جوش بياد

بعدش اومد پيش من و گفت مصطفي ليواناتون كجاست منم گفتم كابينت اول سمت راست كنار ظرفاست طبقه اول يا دوم

بعد 5 دقيقه داداش مهديار با يه سيني چايي اومد و به همه بچه ها چايي تعارف کرد . من يه مقدار از مطالب اومده بود تو ذهنم ولي خيلي به صورت گنگ . شرو كردم به نوشتن داداش مهديار اومد پيشم و يه مقدار راهنماييم كرد و گفت مصطفي هر چي بلدي بنويس .منم گفتم باشه .

وسطاي امتحان بود كه خانوم ( ر - م ) به من ميگفت سوال 3 با دستش اشاره ميكرد سوال 3چیمیشه منم گفتم به خودا هيچي از سوالا رو ننوشتم رومو كردم به پشت سر خانوم (ن - خ ) ازم سوال ميكرد منم با خودم گفتم ببين اينا رو از كي سوال ميكنن

كاري نداريم امتحان رو داديمو رفتيم نشستيم وشرو كرديم به صحبت كردن با استاد راجع به موضوعات مختلف از جمله هدف از زندگي كردن ما انسان ها و اخر وعاقبتمون و زندگي و ازدواج و .....

منم كه از شب قبلش رفته بودم اب طالبي دروست كرده بودم اووردم و جاتون خالي خورديم خوب چسبيد

همين جوري صحبت ميكرديم كه يه هو ديديم ساعت 12 شده گفتيم بابا خانوما پاشن يه چيزي درست كنن واسه نهار بخوريم . اولسش فكر ميكردن همين جوري الكي ميگيم.

استاد گفت هالا پاشين نماز رو بخونيم بعدا همه با هم يه كاري ميكنيم ديگه

نماز رو خونديم گفتيم خوب چي بخوريم داداش مهديار گفت اصلا همتون برين من خودم يه چيزي درست ميكنم ميخوريم ديگه حالا كجاييم همه تو اشپز خونه جم شديم بچه ها قبول نكردن خانوما هم كه هنوز ماشالله خواب بودن فكر ميكردن الكيه واين حرفا .

خلاصه به اين نتيجه رسيديم كه اقا مرتضي وعقيل برن از بيرون يه چيزي بگيرن و بيارن كه بخوريم . پا شدن رفتن و ما هم همون جور صحبت ميكرديم 10 دقيقه 15 دقيقه 30 دقيقه نه خير نيومدن گفتيم اينا رفتن بخرن بيارن يا رفتن دروست كنن ؟

بعد 40 دقيقه اومدن ساندويچ گرفته بودن سفره رو پهن كرديم و شرو كرديم به خوردن جاتون خالي اينم خوب چسبيد خدا فقط رحممون كرد كه قرار شد خانوما غذا درست نكنن اگه قرار بود اونا درست كنن يا ميسوخت - يا اينقدري شور ميشد يا بي مزه و بي نمك شايدم وقتي ميخورديم سرمون گيج و ويج ميرفت و همون جا الفاتحه بايد ميومدين خرما و حلوا مونو ميخوردين .

خدا جون صد هزار مرتبه شکرت که خانوما غذا درست نکردن

نه شوخي كردم اين تكه شو همين جوري محض مزاح گفتم ( خانوما بهشون بر نخوره )

بعد غذا باز صحبت هامون شرو شد منم دوربين عكاسي مو بر داشتم و به بچه ها گفتم بياين با استاد چن تا عكس يادگاري بگيريم . اخه داداش مهديار ( استادمون)اين اخرين ترمي بود كه بيرجند درس ميداد .

منم تو همين فاصله 2 تا هندونه شيرين واب دار از تو يخچال برداشتم ( چيه دهنتون اب اوفتاد ) ولي خوب بلد نبودم قاش بزنم گفتم بي خيالش همين جوري ميبرم اول پيش دستي ها و چاقو و چنگالا رو بردم بعدشم هندونه رو گزاشتم تو سيني و بردم گفتم هر كي بلده بياد اينو قاش بزنه از اون جايي كه اقا عقيل و اقا مرتضي متاءهل بودن خوب ياد داشتن ناقولا ها عقيل گفت داداش مصطفي بده من الان درستش ميكنم منم دادم بهشو اتفاقا بزنيم به تخته از وسط وسط بريدش خلاصه هندونه رو هم خورديم بعد از ظهر بود ديگه به استاد گفتيم همين جا نمره ها رو امضا كنين ديگه . گفتش نه ميرم همون استاد سرا شب زنگ بزنين بهم نمرتونو بگم .خيلي اصرار كرديم ولي استاد قبول نكرد بعد 10 - 20 دقيقه بعدش هم استاد گفت خوب بچه ها ديگه كم كم بريم استادو اقا عقيل و اقا مرتضي و علي اقا و خانوم ( ر - م ) و خانوم ( ن - خ ) همه سوار ماشين عقيل شدن و رفتن .

باز مثل هميشه مصطفي موند و تنها يياشو گرفتارياش و ..............

اجازه بدين يه مطلبي رو اينجا اخر كاري بگم داداش مهديار اقا عقيل اقا مرتضي وعلي اقا و خانوم ( ر - م) و خانوم ( ن - خ ) اون اب طالبي هايي كه خوردين واقعيتس اب طالبي نبود اب خربزه بود

تا حالا اب خربزه خورده بودين؟

راستشو بخواين من خودمم نميدونستم اقاجونم چند روز قبل از اين كه برن مشهد كلي ميوه خريده بودن گزاشته بودن تو يخچال يه مقداريشم كه جا نميشد مثل طالبي و خربزه و هندونه رو بيرون از يخچال گزاشته بودن تو اين ميوه ها يه سري از خربزه هاش دقيقا مثل طالبي بود يعني اگه يه طالبي و يكي از اون خربزه ها رو ميزاشتي كناره هم نميتونستي تشحيص بدي كه طالبيه يا خربزه قشنگ رنگ پوستش مثل طالبي و گرديشم مثل طالبي منم اصلا از اين موضوع خبر نداشتم .

روزاي قبل امتحان چن تا از بچه ها اومدن خونه ما منم او طالبي ها رو برداشتم و اووردم با يه سري ميوه ديگه خورديم بر عكس باقي طالبي ها خيلي هم شيرين و خوشمره بود ( دست اقا جونم كه خيلي مخلصشم و دوسش دارم درد نكنه بزنيم به تخته خوب انتخابي داره )

منم شب قبل امتحان گفتم بزار يه مقدار اب طالبي واسه بچه ها درست كنم اره بلند شدم و اين 2 تا طالبي رو برش زدم و تكه تكه ريختم تومخلوط كن تا خوب له بشن البته اونجا با خودم يه نمه شك كردم گفتم خدايا چرا اين طالبياش سفيده توش . يعني هنوز نرسيده ؟ نميدونم ؟گفتم نكنه طالبي نيست ولي قيافش كه كپي طالبيه ( از اين موضوع خبر نداستم كه يه سري از خربزه ها شبيه طالبيه).

بلاخره ابشو گرفتم و همشو ريختم تو 2 تا پارچ و گزاشتم تو يخچال تا خوب سرد بشه واسه فردا

روز امتحانم بعد امتحان واسه بچه ها اووردم همه خوردن و چيزي هم كسي نگفت اخه رنگشم تقريبا شده بود مثل اب طالبي تشكر هم كردن منم گفتم خواهش ميكنم نوش جان (قابلي نداره 1000 تومن بيشتر نميشه)

وقتي مامانم واقا جونم اومدن از مشهد گفتن خوب چيكار كردي ابروي ما رو كه نبردي ها خوب پزيرايي كردي منم گفتم اره اره مامان اره اقا جون .

اره چايي خورديم با دست پخت داداش مهديار ( استادمون ) حرف زديم ميوه خورديم غذا گرفتيم خورديم .... و اب طالبي درست كردم خورديم . راستي مامان چرا اين طالبياش يه نمه سفيد بود توش ها؟

چي ؟چي ميگي مصطفي ؟ هيچي ميگم اين طالبياش رنگش يه نمه سفيد بود نميدونم نرسيده بود يا مدلش اين جوري بود نميدونم ؟شايدم طالبي خارجي بوده

مامانم گفت : مصطفي چيكار كردي اونا خربزه بوده . منو ميگي از تعجب داشتم شاح در مياوردم گفتم نه بابا خربزه رو كه ميشناسم درازه اينا طالبي بود نگاه كن انا ببين درست مثل اين بود اين به نظر شما طالبيه يا خربزه

قاش زد مامانم گفت خوب خربره هست ديگه مگه نگفتي توش يه مقدار سفيد بود ؟چرا .

اينا يه سري خربره هستش كه شكل طالبيه اسمشم نميدونم گرمكه يا مگسي هر جايي يه چيز بهش ميگن

اره اين جوري بود ديگه كه اب خربزه هم خوردين بچه ها.ولي خداييش مزه اب خربزش مثل اب طالبي بود ها .

دوستاي عزيزم بازم ببخشيد اگه اين پستم يه مقدار كه چه عرض كنم بيش از حد طولاني بود

همتونو به خداي مهربون ميسپارم

                                   اميدوارم هر جا كه هستين شاد و موفق و سر بلندو پيروز باشيد

                                                            لبو دلتون هميشه خندون

| +| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 
اين پست رو هم تقديم ميكنم به مادر خودم و ونوس جان و تموم مادران دلسوز ايران زمين

سلام بر عشق

عشق يعني مادر                                              مادر يعني نياز 

 

   

   

 

 ولادت دخت نبي اکرم (ص) حضرت فاطمه زهرا (س) بر عاشقان طريقتش

 و مادران گرامي و شما دوستان گلم مبارک باد

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران

 

 مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام

 

 سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ

 

 اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و

 

 سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي،

 

 تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

گويند مرا چو زاد مادر  

پستان به دهن گرفتن آموخت                                                      

           شبها بر گاهواره ی من    

                                                                       بيدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من                                                                                                              

 بر غنچه ی گل شکفتن آموخت                                                             

        يک حرف و دو حرف بر زبانم    

                                                              الفاظ نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت و پابه پا برد                                                                                                       

تا شيوه ی راه رفتن آموخت                                           

                       پس هستی من ز هستی اوست   

                                                                    تا هستم و هست دارمش دوست

    

| +| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 

                                    با خود عهد بستم بار دگر که تو را دیدم بگویم از تو

                                                                 دلگیرم

                                            ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

مغزهای بزرگ, درخصوص ایده ها صحبت می کنند.

Great minds discuss ideas

 

مغزهای متوسط , در مورد حوادث بحث می کنند.

Average minds discuss events

 

مغزهای کوچک, درباره مردم بحث می کنند.

Small minds discuss people

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 
دلم گرفته اي دوست ...


از هر کرانه تير دعا کرده ام روان
باشد زان ميانه يکي کارگر شود



شايد هميشه فرصت براي نوشتن نداشته باشم ... شايد روز هاي عمرم کمتر از اون چيزي باشه که براش نقشه کشيدم ...شايد ... داشت يادم مي رفت سلام!
امروز  يه چيزيم شده ... خودم مي دونم ... اما نمي دونم چمه ... گاهي سعي مي کنم به يه چيزي فکر نکنم ... شايد از خجالتمه ... آره خجالت مي کشم همينه ... از کي؟ از خودم ... نه! از خودم ... آره همينه ... چيزي نمونده ... روم نمي شه ... با چه رويي برم ؟ خدايا چرا تو اين شرايط ؟ احساس مي کنم خدا داره هر لحظه بهم ثابت مي کنه که مصطفی هيچ کي رو به جز من نداري ... دلم گرفته ... بايد خالص براي من بشي و بياي ... روزها و ساعت ها به خاطرش اشک ريختم ... حالا که دارم بهش مي رسم ... احساس مي کنم  اشکام خشک شده ... نه اينکه اشک نداشته باشم ها نه ... اتفاقا با اين اتفاقاي اخير دور برم بيشتر از هميشه آماده اشک ريختنم ... بغض داره خفم مي کنه دلم گرفته اما ...خدايا من که جز تو کسي رو ندارم ...نکنه بيام و دست خالي برگردم ... مي گن اونجا عند آمال و آرزو هاي يک انسان ... منم مي دونم ولي... خدايا ازت خجالت مي کشم ...خدايا با چه رويي به خونه ات نگاه کنم ... خدايا يعني من خونه ات ومي بينم ... اگه عمر من هم به همين حسرت بس بود چي؟ خدايا ... داره اشکام مياد و مي نويسم چون مي دونم چيزي جز اين نوشته که درد دل من و تو ارزش اشک ريختن نداره ولي چرا داره اشکام مياد و بغض خفه ام مي کنه ؟! ... خدايا همه چيز و که نمي شه گفت ... اعوذ بالله من شر نفسي ... خدايا هيچ چيز بدتر از اشک ريختن با بغض نيست مثل يه سد مي مونه که داره فرو مي ريزه ... يه قولايي بهت داده بودم ... شکست ... يه قرارهايي باهم گذاشته بوديم ... اونا رو هم وفا نکردم ... يه حرفايي بهت زدم ... پاش نموندم ... مي خواي بازم رام بدي ... آره؟! نه تو چرا اينجوري خدا... ؟!!!!! خدايا تو اين چند وقت به يه چيزايي نگاه کردم که لياقت چشمام و نداشتن ...خدايا يه چيزايي توي گوشم زمزمه شد که... خدايا اين چند وقت حرفايي زدم که .... اي خدا يعني من و مي بخشي؟ خدااااااااااااااااااااااا  کنارم بمون ! من دارم ميام اما ... لباسم سفيد و دلم سياست ... خدايا مکه ... من هنوز باورم نمي شه شايد مثل يه خواب مي مونه ... يه عکس گذاشته ام جلوم و آدمهاي عاشق توي اون عکس و نگاه م يکنم که دارند دورت مثل پروانه مي گردن ... يعني من و هم عاشق مي شم ... با اين دل پاره پوره ؟! با اين دل زخمي که يه جاي سالم توش نيست ؟! ... خدايا چرا تو اينقدر خوبي ؟
اضافه نوشت :
1- برام دعا کنيد اينقدر زنده بمونم که خونه خدا رو ببينم نه بيشتر !

 ۲- ببخشيد که تازگي ها کامنت براي هيچ کي نمي ذارم به خدا نزديک امتحاناست ... فقط کانکت مي شم و به روز مي کنم تو مسنجر هم نمي رم !نه !نمیرم که دروغه.میرم ولی  خیلی خیلی کم
۳- خدايا !
ما اگر بد کنيم , تو را بنده هاي خوب, بسيار است .
تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگري کجاست؟! و ...
خدايا!
معرفت بندگي نصيب فرما ! حال نيايش و روح عبادت!
خدايا ! تو ستار العيوبي وگرنه هرکسي که مرا مي شناخت لحظه اي را در کنارم سر نمي کرد...
خدايا ... ( در گوشت خواهم گفت آن لحظه که مرا در آغوش خاک بگذارند ) اين دل گرفته با تو آروم مي شه فقط !
۴- مي خوام روز شمار کنم و هر روز يه گناهي رو بذارم کنار ... نمي خوام وقتي رسيدم اونجا از خجالت نتونم نفس بکشم !(مي دونم اينا بهونست ..براي دل زميني خودم ... مي دونم تو هميشه کنارمي ...مي دونم اگه تو نبودي که ... مي دونم مي خواي هميشه اين جوري باشم ...)
۵- الهي عاقبت به خير بشيم ...

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

 

patogh ir patogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh ir 

 patogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh ir

 

patogh ir patogh irpatogh irpatogh irpatogh ir

 patogh irpatogh ir

patogh irpatogh irpatogh ir

patogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh ir                      patogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh ir        

                              patogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh ir

                                                                      patogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh irpatogh ir

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

 

 

 

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 
| +| نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 

 بار خدايا،

به فضل خود توانگرم گردان

 و به عظمت خود مرتبتى‏ بزرگم ده

 و به توانگرى خود گشاده دستى‏ام عطا كن

 و از هر چه تو راست‏ به من بخش تا بى‏نياز گردم

| +| نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386 توسط ونوس و مصطفی  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved